تبليغاتX
دیلسیز سوزلریم

دیلسیز سوزلریم

من از فریب سرنوشت می گریزم که در کمین شادمانگی من است!...

زیبایی کارهای زشت و گناه و...

ماه رمضون امسال دلم بدجوری گرفته، شاید... شاید نه حتماً سالهای قبل هم اگه صحنه های این شکلی می دیدم مطمئناً دلم می گرفت و غصه دار می شد اما امسال غصه دار بودن دلم به خاطر اینه که پارسال یه پرده شرم و حیایی گاهاً دیده می شد، ولی امسال دیده نمی شه...

تو شرکت ما پارسال مدیر شرکت مون روزه نمی گرفت حالا می گفتند مشکل داره... حالا داشت یا نداشت اما خیلی اوایل ماه پنهانی و با شرم می رفت آشپزخونه و غذا می خورد و خیلی یواشکی آب و چایی می خورد... چند روز بعد مسئول حمل و نقل حالا به چه دلیل به ایشون پیوست... و دوتایی با هم می رفتند واسه روزه خواری... می دونستیم که چند نفر دیگه هم هستند که از قسمت های دیگه روزه نمی گیرند اما هیچ کدومشون در ملأ عام روزه خواری نمی کردند...

اما افسوس و صد افسوس امسال...

مسئول فروش ما عوض شد و با وجود ظاهراً مقید بودنش امسال ماه رمضون رو به گند کشیده... صبح ها که میاد زنگ می زنه امور خدماتی واسه خودش و چند تا از ویزیتورهاش چایی میاره... اون با این رفتارش روزه خوارهای شرکت رو گستاخ کرده... خیلی راحت لم می دن به صندلی هاشون و با گستاخی تمام در حضور اون همه روزه دار چایی و آب می خورند و حتی چند روز پیش متصدی فروش هم به یکیشون اعتراض کرد ولی خب...!

من خیلی عصبانی بودم و رفتم به نیروی خدماتی شرکت که تازه اومده گفتم پارسال ما همچین بساطی نداشتیم. برای چی براشون چایی میاری؟

گفت به من زنگ می زنند می گن من مجبورم...

خیلی عصبانی بودم و دلم می خواست همه رو جمع کنم واسشون بگم کارشون اصلاً درست نیست...

اصلاً کاری ندارم که چرا روزه نمی گیرند: واقعاً روزه گرفتن به جسم و سلامتی شون ضرر می رسونه یا عشقی روزه نمی گیرند و بهش اعتقادی ندارند.. هر چی که هست بین خود و خدای خودشونه..

اما این که در حضور اکثریت روزه دار و مقید شرکت با بی شرمی تمام روزه خواری می کنند و خیلی هم به این کارشون افتخار می کنند و می گن و می خندند... واقعاً شرم آوره...

تصمیم گرفتم به متصدی فروش بگم که بهشون تذکر بده این کارشون رو حداقل دور از چشم بقیه انجام بدهند و بروند غذاخوری و اونجا سنت مبارک روزه خواریشون رو انجام بدهند نه کنار بقیه همکارهایی که مثل اونها زحمت می کشند و در گرما و آفتاب مثل اونها رفتند مأموریت و حالا تشنه و گرسنه برگشتند... واقعا امسال قسمت فروش رو اعصاب من داره راه میره و بهشون میگم دولت خود مختار و الحق هم که دولت خودمختار شدند و واقعاً شرم آوره...

این هم از نشانه های آخر الزمان که کارهای زشت، قبح و نادرستی کارشون رفته کنار و کارهای واقعاً وقیحانه شون جلوه مثبت پیدا کرده و حتی اونها هستند که انگشت اشاره شون رو به سمت قشر درستکار نشانه می روند و مسخره شون می کنند.

خدایا!

آنان که همه چیز دارند مگر تورا

به سخره می گیرند آنان را که هیچ ندارند مگر تو را

هر کودکی با این پیام متولد می شود که

خدا هنوز از انسان نومید نیست...

متأسفانه اسلام الان اسلام من درآوردی شده و همه مون در احکام من درآوردی غرق شده ایم.

به حق این ماه مبارک از خدا می خواهیم که ما را نجات دهد و از عاقبت به خیران قرار دهد...

از خدا می خواهیم ناجی واقعی بشریت را برای ما تشنگان دل شکسته برساند...

اللهم عجّل لولیک الفرج

والعافیة و النصر

و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه

و المستشهدین بین یدیه....

آمین یا رب العالمین....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 18:30  توسط آنیلار  | 

حلول ماه مهمانی ویژه حضرت مهربانی،

طلوع ماه و درخشش های بخشش و بخشایندگی،

ظهور قاموس های نیکی و زیبایی،

بروز آئین نامه های نور و هدایت

بر همه فرشیان عرش جو مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 17:57  توسط آنیلار  | 

مرد برتر است یا زن؟!...

وقتی خدا انسان را خلق کرد، جن و ملک اعتراض کردند که چرا موجودی را خلق کردی که بر روی زمین خون و خونریزی می کند.

خداوند رو به آنها می کند و با ابهت تمام می فرماید من این موجود را با عشق و عقل و اختیار خلق کردم. به خودش فتبارک الله احسن الخالقین می گوید و بر موجودات دیگر به خاطر خلق انسان تفاخر می کند.

انسان یعنی زن و مرد. مرد را که نامش آدم بود ابتدا خلق می کند. آدم احساس تنهایی و بیقراری می کند. خداوند این قصه بیقراری را خوب می دانست اما می خواست آدم خودش به این درک و کمبود برسد؛ لذا برای آدم آرام و قراری خلق کرد. موجودی از جنس مؤنث که آدم مبهوت وجود او شد و او را انیس و محرم خویش قرار داد.

قصه عاشقی شروع شد. زندگی مشترک آغاز گردید و صاحب فرزندانی از جنس دختر و پسر شدند و....

خداوند روح مرد و زن را در یک چیز متفاوت خلق کرد. نیروی لطافت را در زن بیشتر از مرد قرار داد. چون قرار بود زن مربی و مادر بشریت باشد و برای تربیبت موجوداتی که دلشان برای همه بتپد، نیاز به روحیه ای لطیف و ظریف و مدیر و مدبر و مسئولیت پذیر و دلسوز بود/

خداوند در هیچ آیه و کتابی اشاره ای به ضعیف بودن زن و یا بی عقل و کم عقل بودن زن نگفته است و حتی فرستادن خداوند از پیامبر و امام و امام زاده کسی در هیچ حدیث و روایتی به این موضوع اشاره ای نکرده اند و حتی برعکس خداوند در آیات خود مدام به ارزش و مقام زن اذعان کرده و پیامبر در حدیثی خطاب به مردمش گفته است من سه چیز را در دنیا دوست دارم نماز ، زن و عطر . رفتار پیامبر با زن و دختر و زنان دختران دیگر  کاملاً محترمانه بوده است و حتی صورت دخترش حضرت فاطمه(س) را می بوسد که مردم عصر جاهلیت بدانند چه ظلمی در حق دختران بی گناهشان کرده اند و دیگر اشتباهاتشان را تکرار نکنند.

تمام مردان مؤفق و سربلند جهان از هر مکتب و آئینی که بوده اند در اظهارات خود برای ارائه دلیل برای موفقیتشان به وجود مادران و زنانشان اشاره واضح داشتند و بسیارشان تأکید کرده اند که اگر زنانشان در کنار آنها نبود به موفقیت نمی رسیدند.

این قصه را هر آدم عاقل و درست نگری خیلی خوب می داند. اما چرا برخی مردان در قالب شوخی و یا جدی مرتب بر جنس زن انتقاد می کنند و حتی کسی پیدا می شود که به خودش اجازه می دهد که به خدا بگوید تو که این همه صفات خوب دارد چرا زن را آفریدی؟!

آیا او نمی داند سؤال آوردن و شک کردن در کار خدا شرک و گناه است؟!

آیا او از دامن زنی متولد نگشته است و آن زن با تمام وجود او را در وجود خود پرورش نداده و شب و روز از خود گذشت نکرده است تا فرزند و فرزندانش در تمام زمینه ها مؤفق و سربلند گردد؟

آیا او مورد مهر و دلسوزی صادقانه خواهران و زنان دور و اطراف خویش قرار نگرفته است؟!

آیا او از بدو ورود زنش به خانه خویش استقلال عزت نیافته است؟!

کاری ندارم به زنانی که از راه راست منحرف گشته اند و وجودشان باعث نابودی است...

زن اگر پاک و سالم باشد آفریننده انسانهای پاک در وجود خویش به قدرت آفریدگار ازلی و ابدی هستند.

زن می تواند مربی و آموزگار بشریت باشد...

آیا این نوعی پوچی و کوته فکری نیست که زن را پست و بی ارزش و پوچ می دانند و جنس مرد را تحت همه شرایط خوب و عالی و متعالی تصور می کنند؟

آیا مرد بد نداریم؟

آیا زن خوب نداریم؟

کمی بیندیشیم ....

و در کار خدا سؤال بیهوده جاری نکنیم؟

و به زنان توهین نکنیم که توهین به خود، توهین به شعوراول جهان و نوعی کفر است...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 20:39  توسط آنیلار  | 

از دیروز حالم بدتر شده چون یکی از عزیزترین عزیزهای زندگیم قلبش درد می کنه و قلب منم شروع کرده که تیر بکشه مدام تیر بکشه تا اینکه نفسم رو ازم بگیره...

میلاد حضرت علی اکبر(ع) خونمون جشن میلاد بود به مداح سپرده بودم علاوه بر حضرت علی اکبر(ع) از حضرت ابوالفضل(ع) و امام زمان(عج) هم بخونه...

حاجت های زیادی داشتم... یکی از حاجت های خیلی مهمم شفای عزیزم بود...

می خوام وقتی دلهاتون وصل شد به آستان حضرت مهر؛ برای بهبودی قلب عزیز محبوب من هم دعا کنید...

و یه خبر...!

یه وبلاگ در مورد امام زمان(عج) ایجاد کردیم که کاملاً نوزاد هست و نیاز به همراهی و توجه بینندگان عاشق امام عصر(عج) داره...

ممنون میشم وبلاگ نوپامون رو از نظرات، انتقادات و پیشنهاداتتون رو بهره مند کنید...

آدرس وبلاگ امام عصر(عج): www.entezar03.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 20:16  توسط آنیلار  | 

 

 من بدون تردید به همه آرزوهام خواهم رسید...

 

دستهام همیشه دست خداست...

 

من همیشه عاشق خواهم ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 19:37  توسط آنیلار  | 

انقدر حالم بده که نمی دونم از چی و کجا بنویسم... گاهی نوشتن تنها کاریه که آرومم می کنه...

الان که دارم می نویسم بغضم که ساعتها داشت خفه م می کرد داره آروم آروم اشک میشه و میاد رو کویر گونه هام جاری میشه...

کاش می تونستم کاش می شد کاش کسی بود... که می تونستم...

می دونم هیچ کسی جای خدا رو برام نمی گیره...

هر جقدر هم که بد باشم و گناهکار، باز هم خدا تنها کسی ست که بهم بدون منت پناه می ده و با مهربونی تمام آغوشش می گیره و اشکهام رو پاک می کنه و دلسوزانه می گه بند دل شکسته من، نگران نباش نترس من پیشتم...

همیشه بودم، همیشه هستم و همیشه خواهم بود...

آره وقتی به گذشته م به تک تک لحظات سخت و آسون زندگیم نگاه می کنم می بینم تنها خدا بدون دلیل باهام خوب و مهربون بود...

اون تنها روزنه امیدی بود که نمی گذاشت واپسین قطره های امید و آرزوم مسدود بشه و زندگی رو ازم بگیره...

دلم به وسعت تمام روزنه های بسته قلب های شکسته دنیا گرفته...

مدتهاست که واقعا آروم نیستم...

یه دختر بازیگوش و پر شر و شور که در عالم کودکیش از دیوار راست می رفت بالا و یکجا حتی یک لحظه آروم نمی گرفت... غصه هاش بیشتر از یکی دو ساعت دوام نداشت و حالا که خوب فکر می کنم اصلا غصه ای نداشتم...

یه دخترک محبوب و دوست داشتنی که می خواست به همه آرزوها و دلخواسته هاش برسه...

نوجوانی رو فعال تر از کودکی اما سنگین تر از کودکی سپری کرد و رسید به جوانی...

جوانی ش به همون اندازه که پر شور و هیجان بود پر از غم و اندوه هم بود...

غم و اندوهی که هر روز که می گذشت جسم و روح دخترک پرآرزو رو می سایید و می رفت که در گور آرزوها به خاک سرد و بی روح بسپردش...

اما با این وجود با همون توان کم اومد بالا... رفت دانشگاه رفت سر کار...

حالا که ظاهراً همه چیز سر جاشه...  در واقع نیست...

گاهی می گم کاش محبوب نبودم و هیچ کدوم از اطرافیانم منو دوست نداشتند...

من قربانی محبوبیتم شدم و حالا همون دختر پر شر و شور بیشتر مواقع از تجمع ها و گردش های فامیلی فرار می کنه که دیگه دیده نشه...

می خواد تنها باشه واسه خود خودش...

به خاطر طبع ذاتیم نمی تونیم مثل یه برکه راکد بمونم... و بیشتر مواقع با وجود غم سنگین ظاهرا شاد و پر هیجانم...

یه مسئول فروش داریم تو شرکت که آنالیزور شخصیت منه... هر روز از طرز سلام دادن من می فهمه اون روز خوبم یا بد... و به منشی ش می گه امروز خانم .... حالش خوبه یا بده یا...

امروز بدون دلیل شاد بودم و انقدر بچه های شرکت رو اذیت کردم که داشتند دیوونه می شدند... مسئول فروشمون می گفت خانم .... حد وسط نداره یا واقعا و کاملا شاده یا واقعا و کاملا غمگین... وای به حال زمانی که غمگین و عصبی باشه...

دست خودم نیست بیشتر موقع ها وقتی ناراحتم نمی تونم پنهانش کنم و وقتی عصبی ام معمولا ترکش های عصبانیتم شامل اطرافیانم هم میشه... و وقتی شادم می خوام تمام دنیا رو با شادیم شاد کنم... و روزی که شاد باشم اون روز می شم زلزله هشت ریشتر و خدا می دونه چه آتیش هایی که نسوزونم!

طفلک نگهبان شرکتمون چند روزه می خواد حال منو بگیره آخرش اعتراف کرد کم آورده...

گاهی خوشحالم چون یه فرد تأثیرگذارم و بودن و نبودنم هر جایی مهمه...

گاهی از اینکه تو چشمم ناراحتم چون راحت نمی تونم برم تو خلوت و واسه خودم فکر کنم بنویسم حتی غمگین باشم و گریه کنم...

گاهی برای پیدا کردن خلوتی برای گریه کردن حسرت دارم... چون گریه گاهی واقعا مرحم زخم و تسکین دهنده دردهاست...

تو شناسنامه م ماه تولدم شهریوره اما دوستم می گفت تو خردادی هستی... آخرش کشف کردم از تقویم قمری که آره حق با دوستمه و من خردادیم... میگن دخترهای خرداد در اوج شادی ممکنه یه دفعه غمگین و گرفته بشند و ...

خلاصه من با وجود شادی که امروز همراهم بود الان غمگین و گرفته ام...

البته بی دلیل نیست...

من خسته ام...

چند تا مشکل بزرگ دارم که اگه حل بشند فکر کنم بتونم به آرامش برسم...

آرامش....!

آرامش و کمال چیزهایی هستند که دنبالش می گردم...

برای رسیدن به کمال نیاز به برنامه ریزی و اراده و پشتکار دارم و برای تحقق اینها نیاز به آرامش دارم...

برای وصال به این آرامش واسم دعا کنید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 21:57  توسط آنیلار  | 

 

به نام حضرت باقي و به ياد آستانه ساقي

 سلام، سلامت‌انگيزترين واژه قاموس هستي، از آخرين ايستگاه قلب ترک‌خورده‌ام، ناب‌ترين دل‌خواسته‌هاي عاشقانه و ناياب‌ترين لحظه‌هاي بودن شايسته و جاودانه و درناب‌ترين وصال‌هاي عارفانه را براي تماميت زنده‌دلان به عشق کوي حضرت عاشق و معشوق آرزومندم.

اميد که هيچ زماني نرسد که بزرگترين معصيت درگاهش؛ نااميدي در وجودتان رسوخ و ريشه بدواند و اميد که هر زماني و هماره در جهاد سقوط و صعود، پرچم رسيدن و کاميابي را شما در چکاد علم و معنويت به اهتزاز درآورده و پرواز به معراج کمال و فناء في الله را يادش بدهيد.

هميشه به خودتان احترام بگذاريد که هيچ کس چنين ايثاري در حق شما نثار نخواهد کرد و جرأت جسارت را به هيچ کسي ندهيد تا داشته‌ها و قابليت‌هاي ارزشمند وجودي‌تان را نشانه بگيرد و همان گاه نيز به ياد داشته باشيد که آفت غرور مزرعه حاصلخيز وجود به ثمره‌نشسته‌تان را تخريب نکند.

براي سير در مسير موفقيت و کمال بياموزيد که هم قدرت نگريستن در اوج را داشته باشيد و هم ياراي نظاره فرودها را داشته باشيد. به بالا بنگريد تا تجربه شيرين صعود صعودکنندگان به شما انگيزه تقلاي مضاعف بدهد و به فرود بنگريد تا تاريخ با نمايش تلخ سقوط کنندگان در پرتگاه جهالت، گمراهي و فنا شما را به خويش و حس بودنتان و هنوز نلغزيدنتان و به آن که شما را چنين لطفي عطا کرده است، اميدوار و شاکر سازد.

هميشه براي رسيدن به آرامش، آسانترين ابزارها را نه، بهترين و بي‌بديل‌ترينشان را حتي اگر سخت و طاقت‌فرسا باشد، گزينش کنيد.

و براي اينکه در اين دنيا هم کامروا باشيد و هم وابسته نباشيد، مثل نيلوفر باشيد که هميشه در آب است و هيچ گاه خيس نمي‌شود، در دنيا باشيد و از داشته‌هايش بهترين و بيشترين بهره‌مندي را برداشت کنيد، اما به آن دل‌بسته و از دنياي زندگاني حقيقي‌مان غافل نشويد.

هر وقت به نيازمندي‌هاي کوله‌بار دنيايتان مي‌نگريد، به کوله‌بار ابديت هستي‌تان نيز نظاره‌اي بکنيد که نکند زمان به انتهايش برسد و هنوز کوله‌بارمان تهي از آنچه که بايد مي‌داشته است و اکنون... افسوس! که هيچ نيست و ديگر خوردن افسون و آه و درد هيچ ثمره‌اي برايمان حاصل نخواهد کرد.

و در پايان از صميم قلب خواهانم که هرگاه ريسمان قلب بندگي‌تان به ساحت حضرت ساقي و باقي اتصال يافت، نيازمندان وصال و آرزومندان کمال را نيز از ياد نبريد و دعا مي‌کنم که وقتي دعا مي‌کنيد،  دعا کنيد که هميشه عامل به علم‌هايي باشم و باشيم که در پهنه گسترده هستي بي‌نظير و مدون و هدفمندش مي‌آموزيم تا در عين حالي که تا آخرين تراوش تنفس‌ و آخرين زمزم لحظات عمرمان به آموختن مي‌انديشيم و براي رسيدن به مقصود در تقلاي ابدي و پايدار هستيمان، هيچ گاه خود را عالِم ندانيم که حتي اگر عالِم عالَم فرش باشيم در مقابل عالم عرش و فرش محدود و ناچيزيم و هميشه معترف باشيم: که ما داناتريم؛ زيرا که مي‌دانيم، هيچ نمي‌دانيم.

 نيازمند دعاي هرکس که خود را نيازمند هماره بي‌نياز يکتا مي‌داند

ف. آنيلار. الف

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 19:41  توسط آنیلار  | 

بعد از یه مدت دوباره اومدم...

قرار بود بیام و میلاد حضرت علی اکبر(ع) و روز جوان و میلاد حضرت بقیت الله رو به همه تون تبریک بگم که توفیق نیافتم...

الان می گم هرچند دیره ولی شما به بزرگواری خودتون پذیرا باشین... امیدوارم همیشه زندگیتون رنگ عید داشته باشه نه تعزیت...

میلاد حضرت علی اکبر(ع) خونمون جشن بود... علیرغم استرسی که من داشتم اما همه برنامه هام خیلی عالی پیش رفت و جشن خیلی عالی برگزار شد و به خاطر حضور بیش از هشتاد درصدی جوونها تو جشنمون واقعا جشن قشنگی بود و همه راضی و شاد بودند...

یاد همه بودم و واسه همه دعا کردم...

نیمه شعبان خانواده رفته بودند جمکران ولی من باز توفیق نیافتم البته به دلایلی خودم نرفتم می خواستم یه موقع برم که خلوت باشه و راحت خلوت کنم...

اگه دعاهای من ارزش استجابت داشته باشه باز واسه همه دعا کردم... امیدوارم مرغ آمین لبیک رو گفته باشه به استعانت های بی دریغ من.... و همه....

تو این چند روز چند تا خبر خوب و بد شنیدم... خبرهای بد زندگی منو بی خیال...

یکی از خبرهای خوب اینه که یکی از دوستهام بعد از هشت نه سال ازدواج و زندگی مشترک از امام زمان(عج) یه دختر تپل مپل به نام سمانه گرفت... یکی از آرزوهام برآورده شد و خوشحالم...

راستش الان که دارم می نویسم دندون و سرم به شدت درد می کنند و این باعث میشه اصلاً ندونم چی باید بنویسم...

واسه خاطر همین بعداً میام پیشتون...

فعلا خداحافظ و واسه دردهای نیمه باز آنیلار دعا کنید...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 19:38  توسط آنیلار  | 

تک ستاره عشق می خوام این قصه رو خوب گوش کنی...

می خوام از دختری روستا زاده بگم... دختری جذاب  و شیرین زبان که از بدو تولدش محبوب بود...

روزها شب می شدند و شبها جاشون رو با روز تعویض می کردند و دخترک هر روز بزرگ تر و بزرگ تر می شد...

اون به شدت بازیگوش و پر شور و هیجان بود...

اون حتی از پسرها و مردهای روستا هم نمی خواست کم بیاورد...

و از آنجا که تصورش این بود که مردها همیشه زورگو و مغرور هستند، دلش می خواست حال همه پسرها رو بگیره...

اون شاگرد ممتاز مدرسه بود و تو امتحانهای نهایی پنجم ابتداییش به هیچ کدوم از پسرهای هم دوره اش جواب های سوال رو نرسوند... تا عبرت بگیرند که فقط ادعای هوش و زرنگی نکنند...

نابرده رنج گنج میسر نمی شود...

اون با وجود کم سن و سال بودن خوب می تونست وقایع رو سبک و سنگین کنه و از همون موقع سر اینکه عروس کی بشه سرش دعوا بود تو فامیل...

اون وقتی دوره ابتداییش تموم شد به همراه خانواده ش مهاجرت کرد و رفتند به شهر...

اون حالا می خواست تمام تلاشش رو بکنه تا به همه آرزوهای کودکیش برسه...

علاوه بر حضور فعال در کلاس های درس و مدرسه و فعالیتهای غیر درسی مدرسه در ارگانهای دیگه شهر هم فعالیت می کرد و واسه خودش می تاخت...

از همون اول راهنمایی واسش رسماً خواستگار می اومد...

اما باباش می گفت دختر من باید حداقل دیپلم بگیره...

اون دخترک که حالا بزرگ شده بود نمی دونست بالاخره قراره عروس خاله ش بشه یاعموش عروس دایی ش بشه یا پسردایی مامانش یا پسرخاله مامانش یا نوه دایی باباش یا برادر شوهر عمه ش یا یکی از پسرهای همسایه ش یا پسر یکی از هم شهری هاش...

خانواده دخترک بدون اینکه بهش بگن خواستگارهای غریبه رو رد می کردند و از خانواده ش جلوتر خاله های دخترک نمی خواستند اون عروس غریبه ها بشه...

به خاطر ازدواج دختر قصه همیشه خونه شون بحث و دعوا بود... تو فامیل بحث و جلسه بود...

این وسط دخترک پرشور قصه که همیشه حرف اول و آخر رو می زد تو این زمینه انگار نمی تونست کاری از پیش ببره...

اون خیلی تلاش کرد از دست خواستگارهاش نجات پیدا کنه اما از دست یکی شون نتونست و اون پسرداییش بود...

البته بیشتر شبیه یه فیلم بود که همه چیز الکی و فرمالیته است و حقیقت نداره...

دخترک قصه عروس داییش شد اما اصلا پسرداییش رو دوست نداشت...

اون تمام تلاشش رو کرد تا بهش علاقه مند و به زندگی با اون امیدوار بشه اما نشد که نشد...

از همه بدتر به خاطر اینکه پسردایی عروس قصه مون به خاطر به دست آوردن عشقش به دروغ وفریب و در ظاهر شرط و شروطهای خانواده عروس رو پذیرفته بود، حالا زده زیر همه چیز و دختر قصه رو می خواست به هر قیمتی که خودش تعیین می کنه صاحب بشه...

قیمت نه قیمت مادی...

اون اصلا جنسش از جنس دختره نبود...

دختره داشت به آرزوهای بلند و اهداف والاش فکر می کرد و هر روز موفقیت هایی رو کسب می کرد و پسر قصه اصلاً تو این وادی ها نبود...

خلاصه قصه جنگ و جدال این عروس داماد سر دراز داشت و آخرش کار به جایی رسید که دختره تو بیمارستان بستری شد...

خانواده دختره نمی خواستند از این بیش تر ادامه بدهند اونا نمی خواستند دخترشون رو از دست بدهند...

غم نامه دختره تمومی نداشت... اون افسردگی گرفته بود و به خاطر تخریب روحیه ش نه غذا می خورد و نه درست می خوابید... هر روز ضعیف تر و نزار تر می شد...

با وجود سماجت ها و تعصبات زیاد فامیل بالاخره خانواده دختره تونستند دخترشون رو از دست پسرداییش که یک عاشق خودخواه بود نجات بدهند...

دختر قصه دیگه نمی خواست به هیچ پسری فکر کنه...

انگار خسته تر از حد تصور ما بود...

چشماش رو هم می بست و مدتها می اندیشید به گذشته ش، به آرزوهاش، به حالش، به آینده ش...

شاید باور نکنید ولی تعداد خواستگارهای دختر قصه حتی بیشتر از قبل بود و همه شون آدم حسابی بودند... اما دختر قصه خسته خسته بود...

دیگه پدر و مادرش داشتند نگرانش می شدند...

دوست هاش مدام باهاش حرف می زدند و از زندگی های موفق و خوشبختی حرف می زند تا دختر قصه به زندگی امیدوار بشه و بتونه به یکی از خواستگارهاش دل ببنده...

یه بار یکیشون بهش گفته بود: باورم نمی شه که یه دختر انقدر سنگ دل باشه که یکی انقدر براش بمیره و التماسش کنه و اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نده...

 آیا به راستی اون یه سنگدل بود...

اما من می گم نه این حرف باعدالت خدا جور در نمیاد... اون دلش شکسته بود... هیچ کدوم از اونا نمی تونستند دل شکسته ش رو ترمیم کنند و بتونند مهرش رو جذب کنند...

خیلی ها اومدند و رفتند و اتفاقهای زیادی واسه دختر قصه افتاد...

اون تصمیم گرفت به خاطر پدر و مادرش هم که شده در مورد ازدواج جدی تصمیم بگیره...

اما این جدیت اون چیزی رو درست نمی کرد...

چون هیچ کس نمی تونست نیمه وجودی اون دختر رو کامل کنه...

اون دختر بعد از سالها تونست مقداری از نشاط کودکیش رو احیا کنه اما نه مثل اون موقع ها...

اون دوباره شد دختر پر شور و پر هیجان و شوخ و بازیگوشی که با زبونش همه را مسحور خودش می کرد...

اون همچنان پسرکُش بود...

اما دلش می خواست یکی رو پیدا کنه که بتونه کنارش کامل و آروم و آسوده و خوشبخت باشه...

نه اینکه دل نداشته باشه... شاید کسانی می اومدند که توجهش رو جلب می کردند اما دقیقاً اون چیزی نبودند که باید باشند...

اون نه دنبال تیپ و قیافه بود نه پول و ماشین و خونه و موقعیت اجتماعی و کلاس و این حرفها...

می خواست کسی باشه که از لحاظ فکری و اعتقادی و احساسی بهش نزدیک باشه و درکش کنه و اونو واقعاً عمیقاً به خاطر خودش دوستش داشته باشه و بهش آرامش و شادی و خوشبختی ببخشه...

حالا دختر قصه ما بین چندین احساس پیچیده و نامعلوم مونده و نمی دونه دقیقاً باید چی کار کنه...

حالا دختر قصه ما خوب می دونه هیچ مردی همیشه بد نیست و هیچ زنی همیشه خوب نیست...

حالا دختر قصه ما خوب می دونه زن و مرد همدیگر رو می تونند تکمیل کنند...

حالا دختر قصه ما این نیاز رو خوب درک کرده و دلش می خواد به نیمه گمشده ش برسه...

اونی که واقعاً و صمیمانه و صادقانه و عارفانه وعاشقانه دوستش داشته و اینم اون رو متقابلاً دوست داشته باشه...

اون رگه هایی از عشق رو در وجودش کشف کرده و می دونه که می تونه عاشق بشه و عاشقی کنه و خوب هم عاشقی کردن رو بلده...

اون تصمیم گرفته با صبر و حوصله بین خاطرخواه های قصه ش یکی رو انتخاب کنه و برای همیشه باهاش عهد عاشقی ببنده...

برای ابدیت...

می گن همیشه عشق به ازدواج ختم نمی شه...

از بین خواستگارهاش دو نفر بودند که به خاطر خوشبختی دخترک پا گذاشتند رو دلشون...

پسر عموش علیرضا و یکی به اسم اکبر...

علیرضا از بچگی دخترک قصه ما را دوست داشت و با وجود اختلافات خانوادگی حضورش تو خونه دخترک قصه پررنگ بود... اما دخترک همیشه دلش رو می شکست...

بالاخره به خاطر همون اختلافات خانوادگی این وصلت سر نگرفت و دخترک شاد و پسرک غمگین شد...

وقتی بزرگ تر شد علیرضا به دخترک قصه گفت که خوشبختی و شادیش از هر چیزی براش ارزشمندتره... گفت که دوست داره دخترک قصه انقدر پیشرفت کنه که سربلند و در اوج باشه...

این حرف از نظر دخترک قصه عجیب بود...

وقتی خوب فکر کرد دید خیلی بی رحمانه با علیرضا برخورد کرده و عشق اون از عشق همه پسرهای فامیل پاک تر و قشنگ تر و واقعی تر بوده... اما از رفتنش ناراحت نشد ولی در عوضش برخورد محترمانه ای با علیرضا در پیش گرفت...

اما وقتی اکبر رفت دخترک ناراحت شد حتی گریه کرد...

اکبر نتونست با این واقعیت کنار بیاد که از لحاظ تحصیلی و موقعیت اجتماعی از زنش پایین تر باشه...

و وقتی خواستگارهای دخترک رو دید رفت کنار که مثلا دخترک قصه با هم شأن خودش ازدواج کنه و خوشبخت بشه...

البته حالا دیگه ناراحت نیست نه اینکه فراموش کرده... فراموشی تو کار دخترک قصه ما نبوده و نیست...

همیشه آرزومند بهترین ها برای اکبر قصه است...

یعنی برای همه شون آرزوهای خوب می کنه...

قصه های زندگی دختر یکی دو تا نبودند...

اگر بخوام در مورد هر کدومشون مطلب بنویسم می شه یه کتاب...

که بعضی هاشون غم نامه است...

همین الانش مونده با یه دل چطوری چند دل رو راضی کنه و هیچ دلی رو نشکنه...!

سخته چون هر کاری کنه بالاخره آزردگی خاطر پیش میاد...

اینا همه ش تفکر روز و شب دخترک قصه است و شده واسش کابوس و دغدغه...

عقل و خانواده و دوست و آشنا و غریبه میگن انتخاب کن... بدون اینکه بدونن چقدر دشواره انتخاب...

دل میگه پس تکلیف دل خودم چی میشه؟

دخترک قصه دوباره خسته است...

خیلی خسته و می ترسه دیگه نتونه انرژی و شادی کودکیش رو احیا بکنه و مثل سابق نقل و نبات مجلس بشه...

دخترک قصه محبوب فامیل و دوست و آشنا و همکارهاست اما با این حال احساس تنهایی می کنه...

دخترک قصه می خواد به تک ستاره عشق بگه هیچ از گفتن گذشته ش لذت نمی بره که براش زجر آور هم هست...

اما این راز رو فاش کرد که بهت بگه ظرفیت آدمها بی انتها نیست و دخترک حق داره خسته باشه...

می خواد بهش حق بدی و از رفتنش ناراحت نشی که اون داره به این خاطر می ره که دلی ناخواسته له نشه...

می خواد بگه نمی خوام نفرین پدر و مادری پشت سرم باشه...

می خواد بگه نمی خوام به خاطر من بی احترامی صورت بگیره...

اختلاف و فاصله ای ایجاد بشه...

می خواد بگه عزیزهای تو حاضر نمی شن تو تمام عمرت را مال کسی باشی که ....

این یه واقعیته...

دخترک قصه نه کار خلاف شرع انجام داده نه کار خلاف قانون...

اما بعضی از آئین نامه ها هنوز نتونستند بفهمند چطوری باید با یه قربانی رفتار کنند..

قربانی نه ترحم می خواد نه ملامت و سرزنش نه توهین و تخریب...

اونم مثل بقیه حق زندگی و انتخاب و خوشبختی داره....

به همین سادگی...

نمی دونم چرا این اتفاق افتاد...

اما بهتره آروم آروم برگه های این عاشقانه ای رو که داره به غم نامه دیگری تبدیل میشه رو ببندیم و بری سراغ زندگیت...

درس کار درآمد تسهیلات ازدواج خوشبختی...

دخترک قصه نه می تونه خواهر نداشته ت بشه بدون هیچ قانونی...

نه دختر پر احساس ایستگاه جوونیت باشه که به تو لذت خوشبختی ببخشه...

نه قراره شریک شادی و غم های زندگیت باشه چون .... خواستنی در کار نیست...

پس حالا که هیچ هدف و آینده ای برای این علاقه تعریف نشده و یا اگه شده امکان پذیر نیست، رها بشین از هم و واسه هم خوب بخواهین و همیشه به یاد هم باشین و اما در کنار کسی دیگه به عشق کسی دیگه نباشین که این خیانته...

خیانت به خودتون به اون ...

نه طرف مقابل دخترک و نه عشق آینده تو تحت هیچ شرایطی و در هیچ زمانی نخواهند پذیرفت شما باهم باشین و بهم عشق بورزین و از هم دور نشین و بعد به اونها بگین عشق من...

قبول کن تک ستاره عشق من

قبول کن...

خوب فکر کن به حرفهای نامه سرگشاده ام و با دقت جواب بده...

می خوام اگه موندن یا رفتن تصمیم باشه این تصمیم نتیجه تفکر و تعمق هر دومون باشه...

نمی خوام من تصمیم بگیرم تو عمل کنی تو تصمیم بگیری من عمل کنم...

می خوام هر دو راضی و شادمان با هم تصمیم درست بگیریم و تا آخر دنیا پای تصمیم مون بمونیم...

منتظر جواب قانع کننده ت هستم...

 به بغض هاش به اشک های ناتمومش به قلب خسته و شکسته ش به دست و پاهای لرزونش به خیلی چیز و همه چیز خوب فکر کن...

منتظرتم نفسم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 6:35  توسط آنیلار  | 

می خواستم بدونم تعریف اون از محبت خاص چیه؟

جواب نداد...

می خواستم بدونم با خودش فکر می کنی این ره پر دغدغه پایانش کجاست؟

جواب نداد...

می خواستم بدونم تو کدوم نقطه مدارهای زمین نقطه اتصال من با اونه؟

جواب نداد...

می خواستم بدونم اصلا من واسه اون کی ام؟

یه خواهر مهربون و دلسوز که یه روز شوهر می کنه و اون روز برادرش به خاطر زندگی خواهرش میزان محبتش رو کم رنگ تر می کنه و آروم آروم می ره کنار و بعد هم می ره سراغ عشق و دلدادگی و زندگی خودش؟

جواب نداد...

من براش یه دختر ساده و بی غل و غشم که صادقانه دوستش دارم و همین خودش براش لذت بخشه ولی لزومی نداره به این فکر کنه که شاید این دختر ساده واسه علاقه و محبوبش برنامه داشته؟

جواب نداد...

می خواستم...

سؤالهام زیاد بود...

اما قرار نبود هیچ وقت جوابی بشنوم...

دیگه نمی پرسم...

من جز دردسر واسش چیزی نداشتم...

نمی خوام بیشتر از این زجر بکشه...

شاید چند روز از دوریم ناراحت بشه اما بالاخره فراموش می کنه...

من نمی خوام یه صخره بزرگ باشم در مقابل جریان رود زندگیش و باعث بشم آب زندگیش بگنده و بوی تعفن بده...

من باید بهترین راه حل رو انتخاب کنم...

موندم بین احساس و عقل...

دلم طاقت دوریش رو نداره...

عقلم طاقت ناراحتیش...

دلم می دونه دوریم باعث ناراحتیش می شه...

اما عقلم می گه اگه این عمق وابستگی بیشتر از این بشه و یه روز تو یا اون مجبور بشین به یه خونه دیگه مهاجرت کنید، اون موقع زجر این فراق سخت تر و کشنده تر خواهد بود...

نمی دونم خدایا کمکم کن...

نمی خوام حتی یه لحظه یه ذره ناراحت بشه...

نگران قلبشم...

نگران قلبشم...

نگران قلبشم...

خدایا دردم رو به کی بگم؟

من آدمم

دل دارم

احساس دارم

خدایا من نگرانشم...

آخه من با این دل وامونده که نه راه پس داره نه راه پیش چه کنم؟

خدایا راه کجاست؟

چاه کجاست؟

خدایا خسته ام!

خدایا داغونم!

خدایا بریدم!

خدایا تن...

می بینی نبض من! بغضم رو می بینی که نشانیش رو فرستاده تو چشمه چشمهام اما برای خلاصیش رعایت همه چیز رو می کنه و داره زجرم می ده؟

می بینی خستگی هام چقدر بزرگه و عمیقه؟

می بینی دستهام می لرزند؟

می بینی قلبم گاهی تند گاهی کند گاهی اصلا نمی تونه بزنه؟

می بینی نای رفتن صبر ایستادن طاقت دوریت رو ندارم...

خلاصم کن...

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..........................!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 22:23  توسط آنیلار  |