تک ستاره عشق می خوام این قصه رو خوب گوش کنی...
می خوام از دختری روستا زاده بگم... دختری جذاب و شیرین زبان که از بدو تولدش محبوب بود...
روزها شب می شدند و شبها جاشون رو با روز تعویض می کردند و دخترک هر روز بزرگ تر و بزرگ تر می شد...
اون به شدت بازیگوش و پر شور و هیجان بود...
اون حتی از پسرها و مردهای روستا هم نمی خواست کم بیاورد...
و از آنجا که تصورش این بود که مردها همیشه زورگو و مغرور هستند، دلش می خواست حال همه پسرها رو بگیره...
اون شاگرد ممتاز مدرسه بود و تو امتحانهای نهایی پنجم ابتداییش به هیچ کدوم از پسرهای هم دوره اش جواب های سوال رو نرسوند... تا عبرت بگیرند که فقط ادعای هوش و زرنگی نکنند...
نابرده رنج گنج میسر نمی شود...
اون با وجود کم سن و سال بودن خوب می تونست وقایع رو سبک و سنگین کنه و از همون موقع سر اینکه عروس کی بشه سرش دعوا بود تو فامیل...
اون وقتی دوره ابتداییش تموم شد به همراه خانواده ش مهاجرت کرد و رفتند به شهر...
اون حالا می خواست تمام تلاشش رو بکنه تا به همه آرزوهای کودکیش برسه...
علاوه بر حضور فعال در کلاس های درس و مدرسه و فعالیتهای غیر درسی مدرسه در ارگانهای دیگه شهر هم فعالیت می کرد و واسه خودش می تاخت...
از همون اول راهنمایی واسش رسماً خواستگار می اومد...
اما باباش می گفت دختر من باید حداقل دیپلم بگیره...
اون دخترک که حالا بزرگ شده بود نمی دونست بالاخره قراره عروس خاله ش بشه یاعموش عروس دایی ش بشه یا پسردایی مامانش یا پسرخاله مامانش یا نوه دایی باباش یا برادر شوهر عمه ش یا یکی از پسرهای همسایه ش یا پسر یکی از هم شهری هاش...
خانواده دخترک بدون اینکه بهش بگن خواستگارهای غریبه رو رد می کردند و از خانواده ش جلوتر خاله های دخترک نمی خواستند اون عروس غریبه ها بشه...
به خاطر ازدواج دختر قصه همیشه خونه شون بحث و دعوا بود... تو فامیل بحث و جلسه بود...
این وسط دخترک پرشور قصه که همیشه حرف اول و آخر رو می زد تو این زمینه انگار نمی تونست کاری از پیش ببره...
اون خیلی تلاش کرد از دست خواستگارهاش نجات پیدا کنه اما از دست یکی شون نتونست و اون پسرداییش بود...
البته بیشتر شبیه یه فیلم بود که همه چیز الکی و فرمالیته است و حقیقت نداره...
دخترک قصه عروس داییش شد اما اصلا پسرداییش رو دوست نداشت...
اون تمام تلاشش رو کرد تا بهش علاقه مند و به زندگی با اون امیدوار بشه اما نشد که نشد...
از همه بدتر به خاطر اینکه پسردایی عروس قصه مون به خاطر به دست آوردن عشقش به دروغ وفریب و در ظاهر شرط و شروطهای خانواده عروس رو پذیرفته بود، حالا زده زیر همه چیز و دختر قصه رو می خواست به هر قیمتی که خودش تعیین می کنه صاحب بشه...
قیمت نه قیمت مادی...
اون اصلا جنسش از جنس دختره نبود...
دختره داشت به آرزوهای بلند و اهداف والاش فکر می کرد و هر روز موفقیت هایی رو کسب می کرد و پسر قصه اصلاً تو این وادی ها نبود...
خلاصه قصه جنگ و جدال این عروس داماد سر دراز داشت و آخرش کار به جایی رسید که دختره تو بیمارستان بستری شد...
خانواده دختره نمی خواستند از این بیش تر ادامه بدهند اونا نمی خواستند دخترشون رو از دست بدهند...
غم نامه دختره تمومی نداشت... اون افسردگی گرفته بود و به خاطر تخریب روحیه ش نه غذا می خورد و نه درست می خوابید... هر روز ضعیف تر و نزار تر می شد...
با وجود سماجت ها و تعصبات زیاد فامیل بالاخره خانواده دختره تونستند دخترشون رو از دست پسرداییش که یک عاشق خودخواه بود نجات بدهند...
دختر قصه دیگه نمی خواست به هیچ پسری فکر کنه...
انگار خسته تر از حد تصور ما بود...
چشماش رو هم می بست و مدتها می اندیشید به گذشته ش، به آرزوهاش، به حالش، به آینده ش...
شاید باور نکنید ولی تعداد خواستگارهای دختر قصه حتی بیشتر از قبل بود و همه شون آدم حسابی بودند... اما دختر قصه خسته خسته بود...
دیگه پدر و مادرش داشتند نگرانش می شدند...
دوست هاش مدام باهاش حرف می زدند و از زندگی های موفق و خوشبختی حرف می زند تا دختر قصه به زندگی امیدوار بشه و بتونه به یکی از خواستگارهاش دل ببنده...
یه بار یکیشون بهش گفته بود: باورم نمی شه که یه دختر انقدر سنگ دل باشه که یکی انقدر براش بمیره و التماسش کنه و اون هیچ عکس العملی از خودش نشون نده...
آیا به راستی اون یه سنگدل بود...
اما من می گم نه این حرف باعدالت خدا جور در نمیاد... اون دلش شکسته بود... هیچ کدوم از اونا نمی تونستند دل شکسته ش رو ترمیم کنند و بتونند مهرش رو جذب کنند...
خیلی ها اومدند و رفتند و اتفاقهای زیادی واسه دختر قصه افتاد...
اون تصمیم گرفت به خاطر پدر و مادرش هم که شده در مورد ازدواج جدی تصمیم بگیره...
اما این جدیت اون چیزی رو درست نمی کرد...
چون هیچ کس نمی تونست نیمه وجودی اون دختر رو کامل کنه...
اون دختر بعد از سالها تونست مقداری از نشاط کودکیش رو احیا کنه اما نه مثل اون موقع ها...
اون دوباره شد دختر پر شور و پر هیجان و شوخ و بازیگوشی که با زبونش همه را مسحور خودش می کرد...
اون همچنان پسرکُش بود...
اما دلش می خواست یکی رو پیدا کنه که بتونه کنارش کامل و آروم و آسوده و خوشبخت باشه...
نه اینکه دل نداشته باشه... شاید کسانی می اومدند که توجهش رو جلب می کردند اما دقیقاً اون چیزی نبودند که باید باشند...
اون نه دنبال تیپ و قیافه بود نه پول و ماشین و خونه و موقعیت اجتماعی و کلاس و این حرفها...
می خواست کسی باشه که از لحاظ فکری و اعتقادی و احساسی بهش نزدیک باشه و درکش کنه و اونو واقعاً عمیقاً به خاطر خودش دوستش داشته باشه و بهش آرامش و شادی و خوشبختی ببخشه...
حالا دختر قصه ما بین چندین احساس پیچیده و نامعلوم مونده و نمی دونه دقیقاً باید چی کار کنه...
حالا دختر قصه ما خوب می دونه هیچ مردی همیشه بد نیست و هیچ زنی همیشه خوب نیست...
حالا دختر قصه ما خوب می دونه زن و مرد همدیگر رو می تونند تکمیل کنند...
حالا دختر قصه ما این نیاز رو خوب درک کرده و دلش می خواد به نیمه گمشده ش برسه...
اونی که واقعاً و صمیمانه و صادقانه و عارفانه وعاشقانه دوستش داشته و اینم اون رو متقابلاً دوست داشته باشه...
اون رگه هایی از عشق رو در وجودش کشف کرده و می دونه که می تونه عاشق بشه و عاشقی کنه و خوب هم عاشقی کردن رو بلده...
اون تصمیم گرفته با صبر و حوصله بین خاطرخواه های قصه ش یکی رو انتخاب کنه و برای همیشه باهاش عهد عاشقی ببنده...
برای ابدیت...
می گن همیشه عشق به ازدواج ختم نمی شه...
از بین خواستگارهاش دو نفر بودند که به خاطر خوشبختی دخترک پا گذاشتند رو دلشون...
پسر عموش علیرضا و یکی به اسم اکبر...
علیرضا از بچگی دخترک قصه ما را دوست داشت و با وجود اختلافات خانوادگی حضورش تو خونه دخترک قصه پررنگ بود... اما دخترک همیشه دلش رو می شکست...
بالاخره به خاطر همون اختلافات خانوادگی این وصلت سر نگرفت و دخترک شاد و پسرک غمگین شد...
وقتی بزرگ تر شد علیرضا به دخترک قصه گفت که خوشبختی و شادیش از هر چیزی براش ارزشمندتره... گفت که دوست داره دخترک قصه انقدر پیشرفت کنه که سربلند و در اوج باشه...
این حرف از نظر دخترک قصه عجیب بود...
وقتی خوب فکر کرد دید خیلی بی رحمانه با علیرضا برخورد کرده و عشق اون از عشق همه پسرهای فامیل پاک تر و قشنگ تر و واقعی تر بوده... اما از رفتنش ناراحت نشد ولی در عوضش برخورد محترمانه ای با علیرضا در پیش گرفت...
اما وقتی اکبر رفت دخترک ناراحت شد حتی گریه کرد...
اکبر نتونست با این واقعیت کنار بیاد که از لحاظ تحصیلی و موقعیت اجتماعی از زنش پایین تر باشه...
و وقتی خواستگارهای دخترک رو دید رفت کنار که مثلا دخترک قصه با هم شأن خودش ازدواج کنه و خوشبخت بشه...
البته حالا دیگه ناراحت نیست نه اینکه فراموش کرده... فراموشی تو کار دخترک قصه ما نبوده و نیست...
همیشه آرزومند بهترین ها برای اکبر قصه است...
یعنی برای همه شون آرزوهای خوب می کنه...
قصه های زندگی دختر یکی دو تا نبودند...
اگر بخوام در مورد هر کدومشون مطلب بنویسم می شه یه کتاب...
که بعضی هاشون غم نامه است...
همین الانش مونده با یه دل چطوری چند دل رو راضی کنه و هیچ دلی رو نشکنه...!
سخته چون هر کاری کنه بالاخره آزردگی خاطر پیش میاد...
اینا همه ش تفکر روز و شب دخترک قصه است و شده واسش کابوس و دغدغه...
عقل و خانواده و دوست و آشنا و غریبه میگن انتخاب کن... بدون اینکه بدونن چقدر دشواره انتخاب...
دل میگه پس تکلیف دل خودم چی میشه؟
دخترک قصه دوباره خسته است...
خیلی خسته و می ترسه دیگه نتونه انرژی و شادی کودکیش رو احیا بکنه و مثل سابق نقل و نبات مجلس بشه...
دخترک قصه محبوب فامیل و دوست و آشنا و همکارهاست اما با این حال احساس تنهایی می کنه...
دخترک قصه می خواد به تک ستاره عشق بگه هیچ از گفتن گذشته ش لذت نمی بره که براش زجر آور هم هست...
اما این راز رو فاش کرد که بهت بگه ظرفیت آدمها بی انتها نیست و دخترک حق داره خسته باشه...
می خواد بهش حق بدی و از رفتنش ناراحت نشی که اون داره به این خاطر می ره که دلی ناخواسته له نشه...
می خواد بگه نمی خوام نفرین پدر و مادری پشت سرم باشه...
می خواد بگه نمی خوام به خاطر من بی احترامی صورت بگیره...
اختلاف و فاصله ای ایجاد بشه...
می خواد بگه عزیزهای تو حاضر نمی شن تو تمام عمرت را مال کسی باشی که ....
این یه واقعیته...
دخترک قصه نه کار خلاف شرع انجام داده نه کار خلاف قانون...
اما بعضی از آئین نامه ها هنوز نتونستند بفهمند چطوری باید با یه قربانی رفتار کنند..
قربانی نه ترحم می خواد نه ملامت و سرزنش نه توهین و تخریب...
اونم مثل بقیه حق زندگی و انتخاب و خوشبختی داره....
به همین سادگی...
نمی دونم چرا این اتفاق افتاد...
اما بهتره آروم آروم برگه های این عاشقانه ای رو که داره به غم نامه دیگری تبدیل میشه رو ببندیم و بری سراغ زندگیت...
درس کار درآمد تسهیلات ازدواج خوشبختی...
دخترک قصه نه می تونه خواهر نداشته ت بشه بدون هیچ قانونی...
نه دختر پر احساس ایستگاه جوونیت باشه که به تو لذت خوشبختی ببخشه...
نه قراره شریک شادی و غم های زندگیت باشه چون .... خواستنی در کار نیست...
پس حالا که هیچ هدف و آینده ای برای این علاقه تعریف نشده و یا اگه شده امکان پذیر نیست، رها بشین از هم و واسه هم خوب بخواهین و همیشه به یاد هم باشین و اما در کنار کسی دیگه به عشق کسی دیگه نباشین که این خیانته...
خیانت به خودتون به اون ...
نه طرف مقابل دخترک و نه عشق آینده تو تحت هیچ شرایطی و در هیچ زمانی نخواهند پذیرفت شما باهم باشین و بهم عشق بورزین و از هم دور نشین و بعد به اونها بگین عشق من...
قبول کن تک ستاره عشق من
قبول کن...
خوب فکر کن به حرفهای نامه سرگشاده ام و با دقت جواب بده...
می خوام اگه موندن یا رفتن تصمیم باشه این تصمیم نتیجه تفکر و تعمق هر دومون باشه...
نمی خوام من تصمیم بگیرم تو عمل کنی تو تصمیم بگیری من عمل کنم...
می خوام هر دو راضی و شادمان با هم تصمیم درست بگیریم و تا آخر دنیا پای تصمیم مون بمونیم...
منتظر جواب قانع کننده ت هستم...
به بغض هاش به اشک های ناتمومش به قلب خسته و شکسته ش به دست و پاهای لرزونش به خیلی چیز و همه چیز خوب فکر کن...
منتظرتم نفسم...